حداقل




چهارشنبه, 30 آبان,1397
حداقل






 

حکایت جالب عابد و جوان


حکایت های آموزنده 

حکایت عابد و جوان , روزی حضرت عیسی «ع» از صحرایی می گذشت. در راه به پرستش گاهی رسید که عابدی  در آنجا زندگی میکرد. حضرت با او مشغول حرف زدن شد.

دراین هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا سرشناس بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی «ع» و مرد زاهد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. حالا اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد زاهد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. دراین هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این زاهد بگو:

ما دعایت را مستجاب کردیم و تو رابا این جوان محشور نمی‌کنیم، چرا که او به علت توبه و پشیمانی اهل بهشت هست و تو به علت غرور و خودبینی، اهل جهنم!

منبع: محمد غزالی، کیمیای سعادت

حداقل
 

تمامی حقوق این وب  سایت متعلق به اداره کل تبلیغات اسلامی کرمانشاه میباشد  و هرگونه کپی برداری از مطالب سایت با ذکر منبع  بلامانع است

آخرین بروز رسانی توسط مدیریت سایت در تاریخ  1397/08/30







حریم خصوصی  |  شرایط استفاده
طراحی و پیاده سازی توسط پرشیاسافت